۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

قاعدگی وسکس


هر دختری از قاعدگی هایش تجربه/هایی دارد. و ممکن است که تجارب گروه زیادی به هم شبیه باشد یا اصلا نباشد.
من خاصیتِ دَمَوی دارم و بنابراین به هنگام سیکل های ماهانه ام و ازدست دادن خون، به شدت دچار آرامش می شوم. درخلسه ای عمیق فرو می روم و این آرامش و سکوت را در معمولا در رابطه با پارتنرهایم به خوبی حس می کنم زیرا که کمترین تنش و ناراحتی در این دوره اتفاق می افتدو بیشترین لبخند وسکوت دراین روزهاست.

عموما، به خاطر نوع آموزشها ویا شایدهم شنیده های مردان از مردان، سکس با معشوقِ پریود خیلی جذاب نیست اما دوست دارم از تمایلات خودم که بسیاری وقتها به مدد معشوقان مردِ فهمیده ای که داشته ام، مقدر شده برای شما نیز بگویم تا بدانیدکه یک زن می تواند در عین سکوت چه درخواستهایی داشته باشد. 

معمولا تمایلم به رابطه ی جنسی در این دوره زیاد می شود. دوست دارم با من بیامیزد حتی بدون مراقبت هایی نظیر کاندوم و دوست دارم که ارضاشدنش در درون واژنم رخ دهد.

دوست دارم معاشقه ی مان خیلی طولانی نباشد و معمولا دلم می خواهد بعد از ارگاسمش به سمت من بیاید و پیشنهاد ارضای کلیتوریسی به من بدهد. با همان انگشت همیشگی اش به اصطکاک و مالش ملایم پوست نرم دور واژنم بپردازد و سپس آرام آرام به سمت کلیتوریسم برود و تا ارضای کامل من و شنیدن فریاد کوتاهم از نوازشم دست نکشد.
دوست دارم که ماندن خونهای رحم من بر انگشتانش را به بهای درآغوش گرفتنم پس ازارگاسم به دل بخرد وبه من حس بهتری از زن بودنم بدهد.

دوست دارم که به من بگوید که این خون، بوی نوزاد می دهد. بوی همانجایی که اوهم از آنجا آمده است.




«مرد» هم یک «انسان» است.

«مرد» هم یک «انسان» است. این جمله ی خیلی ساده گاهی فهمش  زمان می برد وگاهی اصلا درک وفهم نمی شود.
معشوقِ من، انسانی است که دارای جسم وروح و روان ومغز است.

مرد، مثل من نیاز به توجه دارد. نیاز به دوست داشته شدن دارد. نیاز به دریافتِ هدیه و بوسه و صمیمیت دارد.
مرد را باید نوازش کرد. گاهی مثل یک زن باید اورا بویید. 

مردتوجه می خواهد.
قرار نیست که همه ی بارهای عاطفی وجسمی و مالی رابطه را به تنهایی به دوش بکشد.

گاهی منت معشوقان خودراهم می کشم، تا به او حسِ بهتری ازانسان بودنش بدهم. حسی که به او می فهماند که «خواستنی»ست که «خواسته» می شود و همیشه او نیست که باید طلب کند.

«مرد» هم یک «انسان» است.
نقطه.



دلتنگی

این بارکه «ی» را تنها درخانه ببینم، همان دمِ در باید به هم چسبیم. باید همان پشت در، من رابه دیوار بچسباند و لبانم را گاز وبوسه باهم بگیرد.
همزمان باید به سینه هایم چنگ بزند.

باید نفس هایمان در هم فرورود و بعد خیلی زود خودمان هم در همدیگر فرورویم.

خیلی دلم برایت تنگ شده و معلوم نیست دوباره کی ببینمت!



بدن معشوق


واژن در آینه ی مردان

پیش ازآغاز به رابطه با دوست پسرهایم و حتی تا مدتها پس ازآن،واژنم را به عنوان یک دختر، هرگز دقیق ندیده بودم. نه از ساختارش خبر داشتم و نه حتی شکل ظاهری دستگاهی اش را هرگز دیده بودم.
اسباب خجالتم بود.

اگرامروز، به این اُرگان مهم بدنم هشیارم و نقاط حساس و لطیف آن را می شناسم؛ تنها به لطفِ شریکانِ جنسیِ صبور ومهربانی بوده که داشته ام.

تقریبا مطمئنم که هیچ شناختی به تنهایی نمی تواند کامل باشد. این در آینه ی دیگریست که «خود» را مشاهده می کنیم.






پیرمرد

یک متخصص بازنشسته در امور.....را هفته ی پیش در یک کنفرانس دیدم. موهای یک دست سپید وچشمانِ یکدست آبی و قلبی یکدست باز و علمی یکدست فراخ.

در انتهای کنفرانس،  قهوه خوران ایستاده باهم حرف زدیم سپس از ایرانم پرسید. دلم برایش خیلی زود ضعف رفت.
امروز برایش باید میل بفرستم برای ملاقات دریک رستوران.
باید ببوسمش.
تا آن لحظه آرام ندارم.




رابطه و ناآگاهی

آنقدر رابطه ی جنسی آزاد خصوصا برای زن، درایران دور از باوراست که حتی از فراگیری آموزشهای ابتدایی نیز محرومیم.

خنده دار است که من حتی نمی دانستم که نباید به پسری که در آغاز رابطه هستم اجازه بدهم که بدون مراقبت هایی نظیر کاندوم، با من آمیزش کند.

او هم نمی دانست.
نمی دانستیم که باید ازهمدیگر یک نسخه ی سلامت از نظر بیماریهای قابل انتشارجنسی، درخواست کنیم.
که باید زن، مرتب با پزشک زنان خود در ارتباط باشد.
که بد نیست برای رفع ابهام از روابطِ جنسی غیرمطمئنی که داشته ایم به مراکز بیماریهای مقاربتی سر بزنیم.
مگر ایدز فقط برای دیگران است؟

نمی دانستیم و هنوز خیلی ها نمی دانند.

من می نویسم، شاید کمک کوتاهی به دختران و پسران جوان که درآغاز این راهند؛ بشود.




برزخ دختران باکره

سیستم اجتماعی ایران و تابوهایی که درمغز جان ما جاریست، مولد چیزهایی شده که گاه خیلی عجیب است.
من دختران ایرانی بسیاری را دیده ام که به سرزمین های دیگر مهاجرت کرده اند وهنگام مهاجرت باکره بوده اند. خب این یک ارزش بوده، باید آنقدر عذاب را تحمل می کرده اند تا بالاخره دریک شب رویایی، این یک تکه پوستِ نازک را به عنوان سندِ شرافت و نجابت به جامعه الصاق کنند.

به غرب یا شرق مهاجرت کرده اند. چند سالی هم گذشته. نه دیگر ازدواج کلاسیک و آن نمایش کذا وجوددارد ونه هیچ پسری حاضر است به دوستی با دختران بالای 25 سالِ هنوز باکره ادامه دهد.

حیران وگیج شده اند. 
هم ترس از دست دادن بکارت - بخوانید نجابت - چنگ در روحش دارد هم از سویی، نابودی جوانی اش مقابل چشمانش.

عده ای کماکان در این فضای غبارآلود باقی می مانند و این روزهای شاداب جوانی است که بدون لذت آغوش و مقاربت و معاشرت می گذرد.
عده ای هم بالاخره، به این داستان پایان می دهند.

سوال من این است: 
«میان والدین این دختران، کدامیک به خود اجازه می دهد به دخترش در خروج از این برزخِ سوزان یاری برساند؟»

زن

می شود که زن تحصیل کرده باشد، روشنفکر باشد، کتاب خوان باشد. غروبها، هدفون درگوش بگذارد و به پارکی در نزدیکی خانه برود و بدود.

می شودکه نظرات سیاسی - اجتماعی خاص خودش را داشته باشد.
می شود که مقاله بنویسد و با متفکران ملی و فراملی در ارتباط فکری باشد.

می شودکه شعر بخواند. شب شعر برود.
می شود که کلاس رقص وشنا برود. آخر هفته ها کوه و صخره نوردی.

همه ی اینها باشد ودوست پسرهای زیادی هم در زندگی اش داشته باشد. می شود که با مردان زیادی معاشرت و رفاقت و تن-آمیزی کرده باشد.

او یک انسان است. دارای جسم و مغز و روان وروح. مثل مرد. 
حقی فراتر از مرد نمی خواهد اما کمتر ازآن را هم برنمی تابد.

اوپس از پایان یک سمینار، شب که به خانه می رود، دلش آغوش می خواهد. شاید که  ازدواج نخواهد وترجیح دهد که فعلا نخواهد.
او نه فاحشه است ونه هوسران و نه هیچ چیز دیگر.
او تنها یک «انسان» است و همین.

۱۳۹۴ خرداد ۲۷, چهارشنبه

خیلی طبیعی

دراروپا همه چیز بیشتر میل به طبیعی بودن دارد. اصلا فاکتور طبیعی بودن خودش یک جذابیت بالقوه است. برهمین اساس، روابط و آدمها هم بیشتر طبیعی وبی آلایشند. 
اگر همدیگررا دوست دارند خیلی ساده به هم می گویند و اگر ازهمدیگر سیر شده اند باهم تعارفی ندارند.
البته در تجارب و دیده های من.
اینجا یاد گرفتم که اگر کسی را درقلبم دوست داشتم درچشمهایم هم دوست بدارم. بگذارم بداند و لذت ببرد.
اگر کسی به من لبخند محبت آمیز زد - چه با احساس علاقه ی خاص یا یک حس ساده ی انسانی- بلافاصله پاسخش را با لبخند ملیح بدهم. 
من هیچ چیزرا پنهان نمی کنم واین حال من را «خوب» می کند.

صرافت طبع جنسی وهوش بدن

درزندگی،هرگز داشتن روابط موازی یا قطع کردن یک رابطه به خاطر آشنایی دیگر برایم گناه یا اشتباه فرض نشده بود.
تیترهای اخلاقی عمومی به جان مانده از هزاران ساله ها را نمی توانم بفهمم.
همیشه آزادانه میان کوچه های زندگی می چرخیدم و ازروابطم به تمامی لذت می بردم. هروقت به مناسبت دیداری، از آدم جدیدی خوشم آمده بود از ایجاد رابطه فاصله نگرفته بود.
نه این روزها که این چیزها مد شده.از همان ابتدایی ترین رابطه و زمانی که این چیزها هنوز «تابو» و اشتباه بود. اما معمولا به پارتنرهایم خبر داده ام. حالا یا مستقیم یا غیرمستقیم.

اگر قرار باشدبه دخترآینده ام هم آموزشی بدهم؛ از او هم خواهم خواست که این کاررا بکند. بدنش را بشناسدو به صرافت طبعش عمل کند.
بدن، خودش هوشمند است. خودش به بلوغ می رسد. از یک جایی دیگر متعادل عمل می کند. خودش منطقی می شود. به یک فرهنگ شخصی از ادراکِ پوست پارتنر می رسد. اصلاخیلی جاها ازدور، هنوز رابطه برقرار نکرده می تواند بفهمدکه اصلا نمی تواند برپوست سینه وشکم این مرد دست بکشد.

زمین و مردان

مردها یکی از دوست داشتنی ترین اتفاقات جهانند.
پایدار بادا!




برهنه کردن مردان

بیشتری ها فکر می کنند که این مردان هستند که با دیدن ساق و گردن ودست زن، شروع به رویا بافی می کنند.
کمتری ها فکر می کنند که زنانی هم هستند که تصویرسازی را دوست دارند؛ به سانِ یک نقاش، یا سناریست!

من نمی دانم این مردهای قدمتوسطِ بدون شکم که باپیراهن های مردانه ی روشن وکرواتهای تیره بدون توجه به اطراف، تند تند راه می روند از جانِ من چه می خواهند؟

گاهی که درجلسه ای کشدار یا مترو یاهرجای دیگر درمسیرنگاهم قرار می گیرند؛ تقریبا بدون شک در ذهنم به سراغشان می روم. از پشت سردربر می گیرمشان. گردنشان را می بویم. دستم را آرام روی گره کراواتشان می برم و از ناحیه ی بین گونه و لبشان بوسه ای می کنم. بلافاصله هم درگوششان می گویم:«نمی دونم متاهلی یا نه، اما از یک بوسه نمی تونم بگذرم». معمولا هم متعجب می شوند. سپس دستهایم را از زیردوبازویشان به روی تخت سینه ها می برم وبعد هم تمام سطح شکمشان را نوازش می کنم،همانطورچشم بسته.
دوست ندارم لختشان کنم یعنی معمولااین کار را نمی کنم مگر آنکه طرف خیلی دیوانه ام کند. 
بعد هم با عذرخواهی کوتاهی برمی گردم دوباره روی صندلی ام.

پ.ن. اینها همه فانتزی و تخیل است، اما خوب است بدانیم که زنان هم تخیل می کنند.  من/ما مردها را دوست دارم/یم. بدنشان، بهترین هدیه ی روی زمین است؛ خصوصا وقتی شکم ندارند.

سرویس بهداشتی معلولین

دیروز برای کنفرانسی تمام روزدرگیر بودم. به ساختمان جدیدی رفته بودیم و فضاها همه تازه بودند. نیمه ی روز به دستشویی رفتم.
عامدانه، دستشویی ویژه ی معلولین را برگزیدم.چون همیشه خیلی تمیز وعالی و بزرگ است.
با خودم فکر کردم حیف از این فضای بزرگ نیست که «ی» نیاید و خیلی سریع سینه هایم را از سوتین درآوَرَد وتند تند نوکشان را حساس کند و من هم دست آخر از گردنش گازی بگیرم که ولم کند وغش کنم از خنده و بعد خارج شویم باهم.

چشمهای متعجب مردم را درلحظه ی خروج خیلی دوست دارم عکاسی کنم.

لبان دخترک

نه می توانم بگویم واقعا نخواسته ام و نه می توانم بگویم که نترسیده ام.
رابطه با زنها.

داستانی است که دو سال است به آن فکر می کنم. درگیرش شده ام. بارها با خودم مطمئن شدم که باید هرچه زودتر یکبار تجربه اش کنم.اصلا چرا باید چیزهای قابل بازگشت جهان را تجربه نکرد؟

تمام این افکار از زمان آشنایی با دختری که پارتنرِزن داشت در ذهنم جرقه زده بود. به من گفت که از پارتنرش جدا شده و باهم باشیم.
پذیرفتم.
اما درعمل نتوانستم.

هنوز هم نشده که بشود.نه با او نه با هرکس دیگری.
«او»البته خیلی متفاوت است. اشتراکات فکری زیادی با اودارم و طرزنگاهش تا حدود زیادی به ذهن من فرم می دهد.

ساکن شهردیگری است. دوریم. شاید 400 کیلومتر.
یکبار میهمان من بود.دوست دیگری هم درخانه بود.

در اتاقم در طبقه ی بالا نشسته بودم و چیزکی می خواندم.دوستمان نیمه خواب روی مبل پهن شده بود.
«او» رفت پایین؛ توی آشپزخانه شاید. بعد متوجه شدم از درآشپزخانه به داخل حیاط رفته. شب بود. دیروقت. نگرانش شدم.

پس ازمدتی به حیاط رفتم؛ بی هیچ صدایی. پشت به من بود و دور.سیگار می کشید و هدفون به گوش داشت. سکوت محض را می دیدم و دود سیگارش را در تاریکی که زیبایی اسطیره طوری به هیبت او می داد. نزدیکش رفتم. گرمایم را حس کرد یا چی، نمی دانم اما برگشت. بی کمترین واکنشی، یکی از گوشی های هدفون را درگوشم گذاشت.

غوغایی بود از رعنا فرحان.
دیوانه شدم. ماه هم که بود.

نزدیک هم بودیم. لبهایش را برلبانم سُراند. چشمانم را بستم. هیجانِ کشفی جدید.
لطیف و آرام و خوشبوبود.

چند ثانیه طول کشید. صدای دوستمان از داخل خانه، چشمان ما را وادار به بازکردن نمود.

به داخل رفتم. گیج بودم.
فکر کنم «او» نیز....