۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

پیرمرد

یک متخصص بازنشسته در امور.....را هفته ی پیش در یک کنفرانس دیدم. موهای یک دست سپید وچشمانِ یکدست آبی و قلبی یکدست باز و علمی یکدست فراخ.

در انتهای کنفرانس،  قهوه خوران ایستاده باهم حرف زدیم سپس از ایرانم پرسید. دلم برایش خیلی زود ضعف رفت.
امروز برایش باید میل بفرستم برای ملاقات دریک رستوران.
باید ببوسمش.
تا آن لحظه آرام ندارم.