۱۳۹۴ خرداد ۲۷, چهارشنبه

لبان دخترک

نه می توانم بگویم واقعا نخواسته ام و نه می توانم بگویم که نترسیده ام.
رابطه با زنها.

داستانی است که دو سال است به آن فکر می کنم. درگیرش شده ام. بارها با خودم مطمئن شدم که باید هرچه زودتر یکبار تجربه اش کنم.اصلا چرا باید چیزهای قابل بازگشت جهان را تجربه نکرد؟

تمام این افکار از زمان آشنایی با دختری که پارتنرِزن داشت در ذهنم جرقه زده بود. به من گفت که از پارتنرش جدا شده و باهم باشیم.
پذیرفتم.
اما درعمل نتوانستم.

هنوز هم نشده که بشود.نه با او نه با هرکس دیگری.
«او»البته خیلی متفاوت است. اشتراکات فکری زیادی با اودارم و طرزنگاهش تا حدود زیادی به ذهن من فرم می دهد.

ساکن شهردیگری است. دوریم. شاید 400 کیلومتر.
یکبار میهمان من بود.دوست دیگری هم درخانه بود.

در اتاقم در طبقه ی بالا نشسته بودم و چیزکی می خواندم.دوستمان نیمه خواب روی مبل پهن شده بود.
«او» رفت پایین؛ توی آشپزخانه شاید. بعد متوجه شدم از درآشپزخانه به داخل حیاط رفته. شب بود. دیروقت. نگرانش شدم.

پس ازمدتی به حیاط رفتم؛ بی هیچ صدایی. پشت به من بود و دور.سیگار می کشید و هدفون به گوش داشت. سکوت محض را می دیدم و دود سیگارش را در تاریکی که زیبایی اسطیره طوری به هیبت او می داد. نزدیکش رفتم. گرمایم را حس کرد یا چی، نمی دانم اما برگشت. بی کمترین واکنشی، یکی از گوشی های هدفون را درگوشم گذاشت.

غوغایی بود از رعنا فرحان.
دیوانه شدم. ماه هم که بود.

نزدیک هم بودیم. لبهایش را برلبانم سُراند. چشمانم را بستم. هیجانِ کشفی جدید.
لطیف و آرام و خوشبوبود.

چند ثانیه طول کشید. صدای دوستمان از داخل خانه، چشمان ما را وادار به بازکردن نمود.

به داخل رفتم. گیج بودم.
فکر کنم «او» نیز....