۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

ماساژ

ته کشیده شده ام. به معنی واقعی واقعی.
می دانم که طولانی مدت دراین حالت نمی مانم اما از ترسیم حال کنونی خودم برای خودم هم ابایی ندارم.

دلم از هرکلام عاشقانه به هم می خورد. فکر بوسه هم چندش آوراست. اتفاقا این روزها هم نسبتا این کلمات دور و برم زیاد شده اما دلم فقط بسته شدن به روی خودم را می خواهد.
ماساژ، تنها چیزی ست که می تواند خیلی خوب باشد.
چندروزقبل، از یک «عاشق» خواستم که به آرامی ماساژم دهد. 
بهتر شدم.
بعد بلند شدم خیلی زود، لباس پوشیدم و از گونه اش، بوسه ی تند و سردی کردم و فرار کردم.
گفتم که حال دیدنش را ندارم.
بزرگوار بود و فهمیده.
چه خوب!