۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

تقدیم به او

دلم بیشتر تنها خوابیدن را می خواهد. گاهی فقط گاهی مثلا دوبار در ماه اخیر،معشوق اصلی ام را طلب کرده ام که البته نبوده.
اینطوری نبودم.
اینطوری شدم.
یا اینطوری ام کرد.

یک سال پیش با یک پسر دوملیته ی سوئدی-آلمانی آشنا شدم. باسواد و خاص. شطرنج بازقهاری بود. به توالت با تبلت اش می رفت درحین بازی و دیگر فراموش می کرد که کجاست.
خنده ام می انداخت.
ساعت ها با دقت به فرضیه هایی که داشتم و برایش تعریف می کردم؛ گوش می سپرد.
از او یاد گرفتم که تلویزیون راکنار بگذارم؛ به جز یکی دو شبکه ی نسبتا بی طرف.
به او دوستی با گیاهان  و ماه را یاد دادم. 
برایش دهها گلدان خریدم و خیلی از این آشنایی خوشحال بود.

صداقتِ تام را ازاو یاد گرفتم. 
عرفانِ ایرانی را به او معرفی کردم. با اشتیاق می خواند. 

یک رابطه ی متعادل و محترم بین ما بود. 
اما یک مساله داشتیم وآن اینکه : او هرگز نبود.
به واسطه ی نوع کارش، همیشه درسفربود. آنقدر قوام رابطه زیاد بود و آنقدر فضای فردی من مورد احترام بود که در نبودش، سختی تنهایی را به جان می خریدم اما هرگز راضی به دیدار دیگری نشدم.
در زمستانِ سرد وکشدار وپاییز پرباران وخاکستری اروپا، تمام پایان هفته ها را تنهاگذراندم فقط به این خاطر که نمی توانستم حریم رابطه با او را جابجا کنم.

ناگهان دیدم که این تنها رفتن، تنها دیدن، تنها خوابیدن..... عادت زندگی ام شده.
اصلا این خودِ «تنهایی» ست که پارتنرِ من شده.

تقدیم به تو