۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

برزخ دختران باکره

سیستم اجتماعی ایران و تابوهایی که درمغز جان ما جاریست، مولد چیزهایی شده که گاه خیلی عجیب است.
من دختران ایرانی بسیاری را دیده ام که به سرزمین های دیگر مهاجرت کرده اند وهنگام مهاجرت باکره بوده اند. خب این یک ارزش بوده، باید آنقدر عذاب را تحمل می کرده اند تا بالاخره دریک شب رویایی، این یک تکه پوستِ نازک را به عنوان سندِ شرافت و نجابت به جامعه الصاق کنند.

به غرب یا شرق مهاجرت کرده اند. چند سالی هم گذشته. نه دیگر ازدواج کلاسیک و آن نمایش کذا وجوددارد ونه هیچ پسری حاضر است به دوستی با دختران بالای 25 سالِ هنوز باکره ادامه دهد.

حیران وگیج شده اند. 
هم ترس از دست دادن بکارت - بخوانید نجابت - چنگ در روحش دارد هم از سویی، نابودی جوانی اش مقابل چشمانش.

عده ای کماکان در این فضای غبارآلود باقی می مانند و این روزهای شاداب جوانی است که بدون لذت آغوش و مقاربت و معاشرت می گذرد.
عده ای هم بالاخره، به این داستان پایان می دهند.

سوال من این است: 
«میان والدین این دختران، کدامیک به خود اجازه می دهد به دخترش در خروج از این برزخِ سوزان یاری برساند؟»