۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

دوست پسرجوان - تر

دوست پسراصلِ قلبم دور بود. خیلی دور. توسط یک خارجی، به یک پسرایرانی معرفی شده بودم. تماس گرفت. آخر هفته با او قرارکردم درمرکزشهر.
حرف زدیم. آبمیوه خوردم. دوبار. او هردوبارش قهوه خورد. 
پیراهن گلدارروشنی به تن داشتم که تمام کمرش لخت بود و بندی از دور سینه هایم به پشت گردنم، تنها مهارپیراهن به شمار می رفت.
قدبلند بود وچهره اش خوب.اما متمایل به او نشدم. شدم اما خیلی خیلی کم. - به اندازه ی خیلی خیلی دوربودنِ دوست پسراصلم - . حرفهای روشنفکری و اینها. از موزیک خیلی سرش می شد. 

بعدها گفت که پاهایم را از زانو که به میز تکیه داده ام ودامنم را روی پاهایم کشیدم؛ دلش غنج رفته. می گفت که حتی لباس زیرم را یک لحظه دیده. من که خیلی حواسم جمع بود اما نمی دانم.

یکشنبه بود ومتروها اکثرکم تردد. پیشنهاد داد پیاده راه بیفتیم. گفت که مرا تا پای ساختمانم همراهی می کند.درپای ساختمان اما خواهش کرد که به داخل بیاید. آمد. گفتم که باید برای یک مهمانی عصرانه آرایش کنم و سپس باهم خارج شویم . به من درحال آرایش نزدیک شد، دستانش را ازپشت به کمرم حلقه کرد.توجهی نکردم وبه کارم ادامه دادم. البته کمی دچارهیجان بودم. مرا آرام به سمت خود برگرداند. رژم را گرفت و برلبهایم کشید. بعد همان رژهارا از روی لبهایم خورد.

خنده ام گرفته بود. نمی توانستم جدی بگیرمش. هشت سال از من کم سال تر بود. اما به مرورجدی گرفتمش. یکی از پر تحرک ترین رابطه هایم، رابطه با او بود.