۱۳۹۴ تیر ۲, سه‌شنبه

رومن

یک پسر فرانسوی به نام «رومن» که بسیار قبراق ، شاداب و خوش تیپ بودسال گذشته ملاقات کردم.
دوبار.
درهمان آغازسال؛ دربهار.

محل سکونتش با وجود هم استانی بودن، اما نسبتا دور بود.چیزی حدود100کیلومتر.
خیلی تلفنی و یا اس ام اسی با هم ماندیم.
خوش چانه و باسواد و شوخ طبع.
همیشه سوال می پرسید. فرهنگ و تاریخ ایران را دوست داشت و خوانده بود.
از اینکه ایده های نسبتا شفافی دربرخی زمینه های اجتماعی داشتم؛ می گفت که لذت می برد.
به عادت بیشتر مردان فرانسوی، تمایل به گفتگوهای سکسی هم داشت آن هم زیاد.
نشد هرگز اما که با هم دوست شویم.
هروقت مرخصی داشت، من درگیر بودم و بالعکس.
دوهفته صبر کردم اما گویا نمی شد که به جواب برسیم. من هم خیلی اهل صبرکردنِ چیزی که تهش معلوم باشد نبودم. الان هستم؟ نمی دانم.

وقتی فهمید با کسی دیگر آشنا شده ام، ناراحت شد. فکرنکنم خیلی زیاد؛ چون به هرحال عمر آشنایی ما کوتاه بود.
همیشه اما از من خبر می گرفت.
حتی هنوز.
الان با کسی دوست شده.
هفته ی پیش مرابه رستورانی در نزدیکی محل سکونتم دعوت کرد.
خب می توانست اتفاق جالبی باشد دوباره دیدنمان.
اول قبول کردم؛ روز قبلش اما کنسل کردم وخواستم به موعد دیگری بیندازیم.

وقتی با خودم، صادق می شوم می بینم که هیچ کسی را نمی توانم ببینم این روزها، غیر از«ی».
یای آخر.