۱۳۹۴ خرداد ۲۷, چهارشنبه

بی هیچ مقاومتی


خوابیدن با مردها، مردان متعدد و بدون هیچ چشمداشتی به جز تجربه ی آدمهای متفاوت، از رازهای شناخت من از تن خودم و جهان پیرامونم بود.

مهاجرت کرده بودم. تنهای تنها. به سرزمینی که هرگز پیش ازآن ندیده بودمش. به فرهنگی که هرگز مشابهش را ندیده بودم. اصلا مگر چند بار با پاسپورت ایرانی توانسته بودم به خارج از کشور سفر کنم؟

دختری تنها درکشوری غربی. 
می بایست تمام ابزارهای ایرانی را به آرامی با ابزارهای جامعه ی جدید جابجا می کردم. زمان زیادی را هم برای این امردرنظرنگرفتم.

در ایران، به مهمانی ها و پارتی ها آنچنانی هرگز نرفته بودم. نه که نبوده، اما آگاهانه نخواسته بودم که بروم. اگر هم در جمع های دوستانه حاضر می شدم به ندرت به رقصیدن با پسرها می پرداختم. یک دلیل هم بیشتر نداشت؛ از زمینه ی ذهنی و شکل برداشت مخاطبم،کمترین آگاهی را داشتم و بدون آگاهی، خصوصا وقتی با تردید منفی همراه باشد معمولاترجیح می دهم که پا درآن مسیر نگذارم.

باری، به کشورجدید رسیده بودم و از فردایش درکلاس درس حاضر شدم. سنگین بود و نا آشنا. همه چیز.

یک هفته ی بعد، کلاس آتلیه مانندی داشتیم از صبح تا به شب. هرچه از آغاز روز به سمت غروب نزدیک می شدیم احساس می کردم به استادم متمایل تر می شوم. پایان روز کاملا مطمئن بودم که از او خیلی خوشم آمده.

دوهفته ی بعد دوباره همان آتلیه تکرار شد وباز همان استاد به کلاس آمد. درست ردیف اول و مقابل دیدگانش نشسته بودم.
نمی دانم چرا و چه حسی به من می گفت که صادقانه احساست راباید نشان بدهی ونشان دادم. در چشمانم!

آتلیه غروب ساعت هفت به پایان رسید. از ساختمان دانشکده خارج شدیم. من به همراه یکی از همکلاسی هایم در حال خروج از حیاط بودیم. توقف کرد. مسیرمان را پرسید. هم مسیر بودیم و هم راه شدیم. 

دوستم درمیانه ی راه پیاده شد.تنها شدیم . از ایرانم پرسیدو اینکه تابه حال نمی دانسته که شیعه و سنی چه فرقی دارند.
بعد صحبت را به انرژی کشاند.منظورش را با این کلمات بیان کردو من تظاهر کردم که فکر می کنم در مورد انرژی های هیدروکربنیک در ایران حرف می زند. شاید هم تظاهر نبود. خریدن وقت بود برای جمع وجور کردن خودم.

پشت چراغ قرمز به چشمانم خیره شدو گفت که منظورش انرژی های مثبتی است که میان آدمها ردوبدل می شود.
چه چشمهای نافذی داشت. هنوز لذتش را به یاد دارم.

من را تا منزل رساند. به پای ساختمان رسید.خواستم پیاده شوم. پرسید:«یه قهوه ی عصرونه به استادت می دی؟»
خوشحال و بیشتر دستپاچه بودم. 

به خانه آمد. حرف می زدو من زیاد نمی فهمیدم چه می گوید. نوشیدنی را آماده می کردم و درهمان حال برگشتم و برایش خواندم:
«ای مهربان! به خانه ی من اگر آمدی....»

با سکوت ودقت گوش می داد.چیزی نفهمیده بوداما حدس هایی در مورد مفهوم شعر زدکه تقریبا درست بود.
فنجان خود را برمیزکناری گذاشت،به سمتم آمدو مرا در برگرفت.

هنوزشیرینیِ آن آغوش رابه یاد دارم و بیشتر...هیجانش را.
بوسه ی کوتاهی از موهایم کرد. برگشتم. مرا به خود فشارداد. خیلی بدنش مثبت بود. مرابوسید. ازلب. بوسیدمش. نوشیدمش. 
دیوانه بودم.
بیشتر از هیجان کشف بوسه ای با طعمِ مردمان سرزمین های دیگر.

این کشف و فتحِ قاره ی جدید، دیوانه ام می کرد. عاصی بودم. از فرط شادی.
من مقاومت نکرده بودم و فکر می کردم بدترین چیز می تواند مقاومت باشد. پهن شد روی تخت و مرا در برگرفت. خواست تنم را ببیند. درآوردم اما جلوتر نرفتیم. مرا بویید. بدنم را بوسید. تمام شد. رفت. 

با چشم هابه هم گفتیم که این آغاز یک راه است.
وراهی آغاز شد.