۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

سیاه پوست نجیب

پایان غروب شنبه بود. یک روز تعطیل زیبا. در شهری در سواحل مدیترانه بودم. تنها. 
سوار اتوبوس شدم و درگوشه ای نشستم.
ابتدای خط بود و منتظر بودیم تا ساعت مقررفرا برسد و اتوبوس حرکت کند.

پسر جوان لاغروقدبلند سیاه پوستی وارداتوبوس شد. متوجه حضورش نشدم تا زمانی که به آرامی کنارم نشست.
بالاخره راننده وارد شد و قبل از حرکت با لهجه ی بسیار غلیظ محلی، جمله ای رابه سرعت گفت و به راه افتاد.

من متوجه جمله ی راننده نشده بودم وبا احتیاط وعذرخواهی از این پسر کناردستی ام، درخواستم که جمله راننده را برایم باز گو کند.او هم ازاین فرصت استفاده و شروع به گفتگو کرد. دانشجو بود و برای امرارمعاش سخت کار می کرد.

راه طولانی بود وهوا نیمه گرم ومرطوب. بسیار مودب بود واز لابلای کلماتش می شد فهمید که از هم صحبتی با دختری دیگر لذت می برد. لذتی بسیار مودبانه وحریم شناسانه.

آدرس ای میلش رابه من داد. یک بار برایش ای میل زدم برای کمک به تعمیروسیله ای درطبقه ی همکف خانه ام. آمد. انجام داد. بعد کمی راه رفتیم. گفت که می خواهد بامن وارد رابطه ی دوستی شود. گفتم که دوست پسر دارم.نگاهش بغض آلودشد. کمی بعد رفت.

رفت.
خیلی مقتدرانه و نجیب.

یکبار دیگر برایش نوشتم که بیا به پارک برویم. نوشت که از دیدنم اذیت می شود.
خیلی موقربود. 

هرگز جواب «نه» به مردی نداده بودم که چنین واکنش منقلبانه و نجیبانه ی تواما بدهد.
رفت.
نجیب و مقتدر! و خاطره ای بلند از خود در ذهنم برای همیشه به یادگار گذاشت.